|
اینجا نمیتوان زیست دل نوشته های یک ...
|
حماقت انسان دین را آورد و دین حماقت انسان را جاودانه کرد!
کارل مارکس
[ سه شنبه 2 خرداد1391 ] [ 20:5 ] [ Javid ]
[ ]
زندگی با به دنیا آمدن آدمها شروع نمیشود، اگر چنین بود هر روز غنیمتی بود. زندگی خیلی بعد شروع میشود، و گاهی هم خیلی دیر. تازه اگر حرف آن زندگی هایی را نزنیم که شروع نشده تمام میشود... ژوزه ساراماگو [ سه شنبه 2 خرداد1391 ] [ 20:2 ] [ Javid ]
[ ]
ما محکوم هستیم از خودمان بزرگتر باشیم!
[ سه شنبه 2 خرداد1391 ] [ 20:1 ] [ Javid ]
[ ]
گناه از آن روز پدید نیامد که حوا سیبی چید. آن روز فضیلت باشکوهی جلوه گر شد که نافرمانی نام دارد! نامه به کودکی که هرگز زاده نشد اوریانا فالاچی [ جمعه 29 اردیبهشت1391 ] [ 23:37 ] [ Javid ]
[ ]
من عمرم را با نگاه کردن در چشم مردم گذرانده ام، چشم تنها جای بدن است که شاید هنوز روحی در آن باقی باشد! [ پنجشنبه 28 اردیبهشت1391 ] [ 23:58 ] [ Javid ]
[ ]
آنچه انســـــــــــــــانها را از پـــــــــــــــا در میآورد، رنـــــــــــــــجها و سرنوشت نامطلوبشان نیـــــــــــــــست بلکه بیمعنا شدن زندگی است که مصیبت بارتر است!
[ چهارشنبه 27 اردیبهشت1391 ] [ 23:18 ] [ Javid ]
[ ]
شما نميتوانيد با كسي كه ايمان دارد با كشتن شما به بهشت ميرود، منطقي بحث كنيد... ولتر [ چهارشنبه 27 اردیبهشت1391 ] [ 0:27 ] [ Javid ]
[ ]
مرا ببوس روزهای سختی در پیش است بگذار تو را کمی پسانداز کنم [ شنبه 23 اردیبهشت1391 ] [ 17:6 ] [ Javid ]
[ ]
هیچ موجودی که برای کبوتر بودن خلق شده باشد کرکس نمی شود ، مگر انسان! ویکتور هوگو [ شنبه 23 اردیبهشت1391 ] [ 17:5 ] [ Javid ]
[ ]
وقتی آن شب از سر کار به خانه برگشتم، همسرم داشت غذا را آماده میکرد، دست او را گرفتم و گفتم، باید چیزی را به تو بگویم. او نشست و به آرامی مشغول غذا خوردن شد. غم و ناراحتی توی چشمانش را خوب میدیدم.
یکدفعه نفهمیدم چطور دهانم را باز کردم. اما باید به او میگفتم که در ذهنم چه میگذرد. من طلاق میخواستم. به آرامی موضوع را مطرح کردم. به نظر نمیرسید که از حرفهایم ناراحت شده باشد، فقط به نرمی پرسید، چرا؟
از جواب دادن به سوالش سر باز زدم. این باعث شد عصبانی شود. ظرف غذایش را به کناری پرت کرد و سرم داد کشید، تو مرد نیستی! آن شب، دیگر اصلاً با هم حرف نزدیم. او گریه میکرد. میدانم دوست داشت بداند که چه بر سر زندگیاش آمده است. اما واقعاً نمیتوانستم جواب قانعکنندهای به او بدهم. من دیگر دوستش نداشتم، فقط دلم برایش میسوخت.
با یک احساس گناه و عذاب وجدان عمیق، برگه طلاق را آماده کردم که در آن قید شده بود میتواند خانه، ماشین، و ۳۰% از سهم کارخانهام را بردارد. نگاهی به برگهها انداخت و آن را ریز ریز پاره کرد. زنی که ۱۰ سال زندگیش را با من گذرانده بود برایم به غریبهای تبدیل شده بود. از اینکه وقت و انرژیش را برای من به هدر داده بود متاسف بودم اما واقعاً نمیتوانستم به آن زندگی برگردم چون عاشق یک نفر دیگر شده بودم. آخر بلند بلند جلوی من گریه سر داد و این دقیقاً همان چیزی بود که انتظار داشتم ببینم. برای من گریه او نوعی رهایی بود. فکر طلاق که هفتهها بود ذهن من را به خود مشغول کرده بود، الان محکمتر و واضحتر شده بود.
روز بعد خیلی دیر به خانه برگشتم و دیدم که پشت میز نشسته و چیزی مینویسد. شام نخورده بودم اما مستقیم رفتم بخوابم و خیلی زود خوابم برد چون واقعاً بعد از گذراندن یک روز لذت بخش با معشوقه جدیدم خسته بودم. وقتی بیدار شدم، هنوز پشت میز مشغول نوشتن بود. توجهی نکردم و دوباره به خواب رفتم.
صبح روز بعد او شرایط طلاق خود را نوشته بود: هیچ چیزی از من نمیخواست و فقط یک ماه فرصت قبل از طلاق خواسته بود. او درخواست کرده بود که در آن یک ماه هر دوی ما تلاش کنیم یک زندگی نرمال داشته باشیم. دلایل او ساده بود: وقت امتحانات پسرمان بود و او نمیخواست که فکر او بخاطر مشکلات ما مغشوش شود.
برای من قابل قبول بود. اما یک چیز دیگر هم خواسته بود. او از من خواسته بود زمانی که او را در روز عروسی وارد اتاقمان کردم به یاد آورم. از من خواسته بود که در آن یک ماه هر روز او را بغل کرده و از اتاقمان به سمت در ورودی ببرم. فکر میکردم که دیوانه شده است. اما برای اینکه روزهای آخر با هم بودنمان قابلتحملتر باشد، درخواست عجیبش را قبول کردم.
درمورد شرایط طلاق همسرم با معشوقهام حرف زدم. بلند بلند خندید و گفت که خیلی عجیب است. و بعد با خنده و استهزا گفت که هر حقهای هم که سوار کند باید بالاخره این طلاق را بپذیرد.
از زمانیکه طلاق را به طور علنی عنوان کرده بودم من و همسرم هیچ تماس جسمی با هم نداشتیم. وقتی روز اول او را بغل کردم تا از اتاق بیرون بیاورم هر دوی ما احساس خامی و تازهکاری داشتیم. پسرم به پشتم زد و گفت اوه بابا رو ببین مامان رو بغل کرده. اول او را از اتاق به نشیمن آورده و بعد از آنجا به سمت در ورودی بردم. حدود ۱۰ متر او را در آغوشم داشتم. کمی ناراحت بودم. او را بیرون در خانه گذاشتم و او رفت که منتظر اتوبوس شود که به سر کار برود. من هم به تنهایی سوار ماشین شده و به سمت شرکت حرکت کردم.
در روز دوم هر دوی ما برخورد راحتتری داشتیم. به سینه من تکیه داد. میتوانستم بوی عطری که به پیراهنش زده بود را حس کنم. فهمیدم که خیلی وقت است خوب به همسرم نگاه نکردهام. فهمیدم که دیگر مثل قبل جوان نیست. چروکهای ریزی روی صورتش افتاده بود و موهایش کمی سفید شده بود. یک دقیقه با خودم فکر کردم که من برای این زن چه کار کردهام.
در روز چهارم وقتی او را بغل کرده و بلند کردم، احساس کردم حس صمیمیت بینمان برگشته است. این آن زنی بود که ۱۰ سال زندگی خود را صرف من کرده بود. در روز پنجم و ششم فهمیدم که حس صمیمیت بینمان در حال رشد است. چیزی از این موضوع به معشوقهام نگفتم. هر چه روزها جلوتر میرفتند، بغل کردن او برایم راحتتر میشد. این تمرین روزانه قویترم کرده بود!
یک روز داشت انتخاب میکرد چه لباسی تن کند. چند پیراهن را امتحان کرد اما لباس مناسبی پیدا نکرد. آه کشید و گفت که همه لباسهایم گشاد شدهاند. یکدفعه فهمیدم که چقدر لاغر شده است، به همین خاطر بود که میتوانستم اینقدر راحتتر بلندش کنم.
یکدفعه ضربه به من وارد شد. بخاطر همه این درد و غصههاست که اینطور شده است. ناخودآگاه به سمتش رفته و سرش را لمس کردم.
همان لحظه پسرم وارد اتاق شد و گفت که بابا وقتش است که مامان را بغل کنی و بیرون بیاوری. برای او دیدن اینکه پدرش مادرش را بغل کرده و بیرون ببرد بخش مهمی از زندگیش شده بود. همسرم به پسرمان اشاره کرد که نزدیکتر شود و او را محکم در آغوش گرفت. صورتم را برگرداندم تا نگاه نکنم چون میترسیدم در این لحظه آخر نظرم را تغییر دهم. بعد او را در آغوش گرفته و بلند کردم و از اتاق خواب بیرون آورده و به سمت در بردم. دستانش را خیلی طبیعی و نرم دور گردنم انداخته بود. من هم او را محکم در آغوش داشتم. درست مثل روز عروسیمان.
اما وزن سبکتر او باعث ناراحتیم شد. در روز آخر، وقتی او را در آغوشم گرفتم به سختی میتوانستم یک قدم بردارم. پسرم به مدرسه رفته بود. محکم بغلش کردن و گفتم، واقعاً نفهمیده بودم که زندگیمان صمیمیت کم دارد. سریع سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم. وقتی رسیدم حتی در ماشین را هم قفل نکردم. میترسیدم هر تاخیری نظرم را تغییر دهد. از پلهها بالا رفتم. معشوقهام که منشیام هم بود در را به رویم باز کرد و به او گفتم که متاسفم، دیگر نمیخواهم طلاق بگیرم.
او نگاهی به من انداخت، تعجب کرده بود، دستش را روی پیشانیام گذاشت و گفت تب داری؟ دستش را از روی صورتم کشیدم. گفتم متاسفم. من نمیخواهم طلاق بگیرم. زندگی زناشویی من احتمالاً به این دلیل خستهکننده شده بود که من و زنم به جزئیات زندگیمان توجهی نداشتیم نه به این دلیل که من دیگر دوستش نداشتم. حالا میفهمم دیگر باید تا وقتی مرگ ما را از هم جدا کند هر روی او را در آغوش گرفته و از اتاق خوابمان بیرون بیاورم. معشوقهام احساس میکرد که تازه از خواب بیدار شده است. یک سیلی محکم به گوشم زد و بعد در را کوبید و زیر گریه زد. از پلهها پایین رفتم و سوار ماشین شدم. سر راه جلوی یک مغازه گلفروشی ایستادم و یک سبد گل برای همسرم سفارش دادم. فروشنده پرسید که دوست دارم روی کارت چه بنویسم. لبخند زدم و نوشتم، تا وقتی مرگ ما را از هم جدا کند هر روز صبح بغلت میکنم و از اتاق بیروم میآورمت.
شب که به خانه رسیدم، با گلها دستهایم و لبخندی روی لبهایم پلهها را تند تند بالا رفتم و وقتی به خانه رسیدم دیدم همسرم روی تخت افتاده و مرده است! او ماهها بود که با سرطان میجنگید و من اینقدر مشغول معشوقهام بودم که این را نفهمیده بودم. او میدانست که خیلی زود خواهد مرد و میخواست من را از واکنشهای منفی پسرمان بخاطر طلاق حفظ کند. حالا حداقل در نظر پسرمان من شوهری مهربان بودم.
جزئیات ریز زندگی مهمترین چیزها در روابط ما هستند. خانه، ماشین، داراییها و سرمایه مهم نیست. اینها فقط محیطی برای خوشبختی فراهم میآورد اما خودشان خوشبختی نمیآورند.
سعی کنید دوست همسرتان باشید و هر کاری از دستتان برمیآید برای تقویت صمیمیت بین خود انجام دهید
[ جمعه 22 اردیبهشت1391 ] [ 23:45 ] [ Javid ]
[ ]
ریشه ی اعتقاد از آن جا خشک می شود که بخواهند تحمیلش کنند! زندگی گالیله برتولت برشت [ سه شنبه 19 اردیبهشت1391 ] [ 21:14 ] [ Javid ]
[ ]
مريل
استريپ بازيگر فيلم the iron lady ،بانويي كه 17 بار نامزد اسكار شده بود و سه بار برنده آن،
بانويي كه لوح تقدير نامزدشدن فيلم «جدايي» در اسكار 84 را به «اصغر
فرهادي» داده است. او در نامهاي نكتههايي را درباره اين فيلم بيان كرد كه زاويه ديدي ديگر را رو به اين فيلم ميگشايد و آن را نه به عنوان فيلم و اثر هنري، كه به عنوان تجلي يك اتفاق انساني در قالبي هنري ميستايد: «نميدانم آيا اصغر فرهادي زماني كه فيلمش را ميساخته آگاه بوده كه بر خلاف نام فيلم، تاثير جهاني «يك جدايي» مردم را به هم نزديك خواهد كرد؟! نزديك كردن ما و مردم ايران، تا از طريق داستان خانوادهاي در حال گسست و پيچيدگيهاي اخلاقي و عاطفيشان، خانوادههاي ما و ايرانيان را به هم نزديك كند.» «او اين كار را با ظرافت انجام ميدهد، با ارايه تصويري صميمي از پيشخوان آشپزخانهاي در تهران يا با نشان دادن پرتره كوچكي از انيشتين يا نقاشي ديگري از وايت به نام دنياي كريستينا. او به ما اجازه همدردي با مردي را ميدهد كه به تازگي تركش كردهاند، جايي كه براي يافتن تنظيم درست ماشين لباسشويي در تكاپوست. او ميگذارد تا ما عمل دردناك و سرشار از عشق شستوشوي پدري پير را بازشناسيم و ميگذارد شوك حاصل از بازي كودكي كه پيچ دستگاه اكسيژن را باز و بسته ميكند و باز ميبندد و باز ميكند را حس كنيم. همچنان كه سرنوشت با زندگي ما در حال بازي است.» «او ميگذارد در خستگي مفرط قاضياي سهيم شويم كه ميخواهد
پنجره دفتر كم هوايي كه در آن تصميمات دشوار ميگيرد، چارتاق باز باشد: «با ساختن اين فيلم دلپذير، اصغر فرهادي كاري كرد كه هياتهاي ديپلمات و
اخبار روزنامهها از آن عاجزند. او گذاشت تا ما خود را در آينه زندگي
ديگران ببينيم و مخمصههاي يكديگر را درك كنيم. مخمصه انسانيت مشتركمان
را. اين كنش، كنشي سياستمدارانه است. [ سه شنبه 19 اردیبهشت1391 ] [ 13:6 ] [ Javid ]
[ ]
آدميزاد فقط با آب و نان و هوا نيست كه زنده است اين را دانستم و مي دانم كه آدم به آدم است كه زنده است؛ آدم به عشق آدم زنده است! کلیدر محمود دولت آبادی [ دوشنبه 18 اردیبهشت1391 ] [ 23:48 ] [ Javid ]
[ ]
دقایقی در زندگی هستند که دلت برای کسی آنقدر تنگ میشود که میخواهی اورا از رؤیاهایت بیرون بکشی و در دنیای واقعی بغلش کنی... [ دوشنبه 18 اردیبهشت1391 ] [ 23:47 ] [ Javid ]
[ ]
اسكیمو: اگر من چیزی درباره ی خدا و گناه ندانم آیا بازهم به جهنم میروم؟ كشیش: نه، اگر ندانی نمی روی. اسكیمو: پس چرا می خواهی این ها را به من بگویی؟ آنی دیلارد [ پنجشنبه 14 اردیبهشت1391 ] [ 20:52 ] [ Javid ]
[ ]
دلتنگی من تمام نمیشود همین که فکر کنم من و تو دو نفریم دلتنگتر میشوم برای تو [ چهارشنبه 13 اردیبهشت1391 ] [ 21:2 ] [ Javid ]
[ ]
من تازگی ها متوجه شده ام حتی افرادی که معتقد هستند سرنوشت همه از قبل
تعیین شده و قابل تغییر نیست ، موقع رد شدن از خیابان، دو طرف خیابان را
نگاه می کنند! استیون هاوکینگ [ سه شنبه 12 اردیبهشت1391 ] [ 12:37 ] [ Javid ]
[ ]
علت ازدست رفتنم چه بود؟! نخست مشروب. نه اینکه از نوشیدن مشروب لذت ببرم!
بلکه همیشه این احساس را دارم که همه چیزهایی که در اطرافم وجود دارند
چیزهایی نیستند که باید باشند، شرمگین میشوم... ولی وقتی مشروب میخورم
دیگر شرم و ننگ را احساس نمیکنم... نعش زنده لئو تولستوی [ سه شنبه 12 اردیبهشت1391 ] [ 12:35 ] [ Javid ]
[ ]
زندگی پس از مرگ داستان تخیلی برای دلخوشی کسانی است که از تاریکی می ترسند! جهان در پوست گردو استیون هاوکینگ [ سه شنبه 12 اردیبهشت1391 ] [ 12:28 ] [ Javid ]
[ ]
[ سه شنبه 12 اردیبهشت1391 ] [ 12:24 ] [ Javid ]
[ ]
جنگ ، بشر را همان طور که هست نشان می دهد٬ یعنی حیوان! زندگی ،جنگ و دیگر هیچ اوریانا فالاچی [ دوشنبه 11 اردیبهشت1391 ] [ 0:21 ] [ Javid ]
[ ]
وقتی آدم یک نفر را دوست داشته باشد بیش تر تنهاست ، چون نمی تواند به هیچ کس جز به همان آدم بگوید چه احساسی دارد و اگر آن آدم کسی باشد که تو را به سکوت تشویق کند ، تنهایی تو کامل می شود ... سمفونی مردگان عباس معروفی [ یکشنبه 10 اردیبهشت1391 ] [ 0:27 ] [ Javid ]
[ ]
فکر کردن دلیل بودن نیست. من عصیان می کنم پس هستم... انسانی که معترض نباشد انسان نیست...! انسان طاغی آلبر کامو [ یکشنبه 10 اردیبهشت1391 ] [ 0:26 ] [ Javid ]
[ ]
تنهایی از آن نیست که آدم کسانی را در اطراف نداشته باشد، از این است که آدم نتواند چیزهایی را منتقل کند که مهم می پندارد، از این است که آدم صاحب عقایدی باشد که برای دیگران پذیرفتنی نیست... اگر انسانی بیش ازدیگران بداند، تنها می شود! کتاب قرمز کارل گوستاو یونگ [ جمعه 8 اردیبهشت1391 ] [ 22:53 ] [ Javid ]
[ ]
گناهانم را دوست دارم! بيشتر از تمام کارهاي خوبی که کرده ام، مي داني چرا ؟! آن ها واقعی ترين انتخاب هاي منند...! سید علی صالحی [ جمعه 8 اردیبهشت1391 ] [ 22:50 ] [ Javid ]
[ ]
موبد : باید به سراسر ایرانزمین پندنامه بفرستیم. زن آسیابان : پندنامه بفرست ای موبد، اما اندکی نان نیز بر آن بیفزای. ما مردمان از پند سیر آمدهایم و بر نان گرسنهایم! [ یکشنبه 3 اردیبهشت1391 ] [ 22:22 ] [ Javid ]
[ ]
نگاهت رنج عظیمی ست، وقتی به یادم میآورد که چه چیزهای فراوانی را هنوز به تو نگفتهام!
[ پنجشنبه 31 فروردین1391 ] [ 23:55 ] [ Javid ]
[ ]
[ چهارشنبه 30 فروردین1391 ] [ 13:19 ] [ Javid ]
[ ]
تنها روسپی شهرمان که دیروز درمیدان شهر، سنگسارش کردیم،باکره بود! مهمان خانه اش را وجب به وجب گشتیم،رختخواب نداشت! بیشترگشتیم و فهمیدیم، اصلا خواب نداشت ... جرج کارلین [ سه شنبه 29 فروردین1391 ] [ 16:20 ] [ Javid ]
[ ]
اگر خدا وجود ميداشت، من فکر ميکنم که بعيد است او آنقدر بيهوده و لوس باشد که از اينکه افرادی در وجود داشتن او شک کنند آزرده شود! برتراند راسل [ سه شنبه 29 فروردین1391 ] [ 0:8 ] [ Javid ]
[ ]
|
|
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] |